X
تبلیغات
رایتل

بیوگرافی بازیگران و اس ام اس

داستان جالب و خواندنی زود قضاوت کردن

http://s2.picofile.com/file/7130617953/dastan.jpg



خانم جوانی  در سالن فرودگاه منتظر نوبت پروازش بود.

چون باید ساعات بسیاری رادر انتظار می ماند،کتابی خرید،البته بسته ای کلوچه هم با خود اورده بود.او روی صندلی دسته داری در قسمت ویژه فرودگاه نشست تا در ارامش

مطالعه کند



در کنار او بسته ای کلوچه بود،مردی نیز نشسته بود که مجله اش را باز

 کرد ومشغول خواندن شد.

وقتی او اولین کلوچه اش را برداشت ،مرد نیز یک کلوچه برداشت.

در این هنگام احساس خشمی به او دست داد،اما چیزی نگفت. فقط با خود

 فکر کرد :"عجب رویی داره! اگر امروز از دنده چپ بلند شده بودم، چنان

نشانش می دادم که دیگه همچین جراتی به خودش نده!"

هر بار که او کلوچه ای بر می داشت مرد نیز با کلوچه ای دیگر از خود

پذیرایی می کرد،این عمل او را عصبانی تر می کرد. اما نمی خواست از

 خود واکنشی نشان دهد.

وقتی فقط یک کلوچه باقی مانده بود،با خود فکر کرد:"حالا این مردک چه

خواهد کرد؟"

سپس،مرد اخرین کلوچه را نصف کرد ونیمه ان را به او داد.

"بله؟!دیگه خیلی  رویش را  زیاد کرده بود."

تحمل او هم به سر امده بود.

بنابراین، کیف وکتابش را برداشت وبه سمت سالن رفت.

وقتی که در صندلی هواپیما قرار گرفت،در کیفش را باز کرد تا عینکش را

بردارد، در نهایت تعجب دید که بسته کلوچه اش ،دست نخورده، ان جاست.(وای وای وای)

تاز ه یادش امد که اصلا بسته کلوچه اش  را از کیفش در نیاورده بود .(هه هه )

خیلی از خودش خجالت کشید!!متوجه شد که کار زشت در واقع از

 جانب خود او سر زده است.

مرد بسته کلوچه اش را بدون ان که خشمگین،عصبانی یا دیوانه شود با

او تقسیم کرده بود.

 

اینم یک ماجرای عبرت آموز برای دختر خانم ها!!!